تبليغاتX
خاطرات من

































خاطرات من

توی آسمون زندگی به کم نورترین ستاره ها قانع باش چون پرنورترینشون رو همه میخوان

سلام سلام سلام

آخرش این امتحان ها تموم شدو من تونستم بیام میدونین که چی آوردم براتون؟

 

اومدم خاطره ی روز جشن رو تقریبا بعد از دوماه براتون تعریف کنم

 

ولی برای اینکه طولانی نشه همه ی قسمت هاشو تعریف نمیکنم

 

فقط اونهایی رو میگم که شهنام توش بوده

 

تازه همراه فیلم هاو عکس هاش

 

اول اینکه بگم چه پاقدمی داشتن این تهرانی ها توی اون چند شب یک بارونی گرفته

 

بود که میخواست سیل راه بیوفته

 

وعجب بلیت گرونی هم داشت ها این جشنه تازه با تخفیفی که مدرسه به ماها داده

بود

منم که مثل همیشه بامامانم رفتم

 

چون جانبود مجبود بودم شدم بشینم کناریک پسری که با دوست دخترش اومده بود

 

دختره هم که همش داشت حرص میخورد که چرا من اونجانشستم اه اه پسره هم

 خیلی چندش بود

بالاخره کلی بخش کودک و بپربالا بپر پاییین پریدن بچه ها که تموم شد رسید به شهنام

 

نامرده چقدر هم آخر گذاشته بودنش

 

اومدم روی صحنه و همه دیگه داشتن خودشون رو میکشتن ازبس جیغ و دست و

 

سوت زدن

 

البته این شب اول بودش ها چون من دوشب رفتم وچیزهای جالبش مال شبه

 

دومه

 

وقتی که دیگه جشن تموم شد چندتا از دخترا رفتن که امضا بگیرن منم باخودم گفتم

 

خرجی که نداره منم میرم یک امضایی میگرم دیگه

 

حالا هی توی کیفم میگشتم تا یک کاغذ پیدا بکنم ولی نبود که نبود

 

از یک دختره کاغذ گرفتم و مثلا باهاش دوست شدم

 

حالا مگه این آقاشهنام افتخارمیداد  امضا بده همه داشت اعصابشون بهم میریخت

 

مخصوصا اینکه یک پسره ی خیلی خودخواه از خودراضی زشت هم دم در نشسته

 

بود که بگه نه ش امضا نمیده

 

آخه بدبختی این جابود خود ش میخواست بیاد بیرون ولی اون هیچ کاره نمیذاشت

 

من کاغذرو تکون دادم گفتم آقای شهابی امضا نمیدین گفت الان میام

 

ولی باز اون پسره دم دری منصرفش کرد

 

منم اون شب خیلی ناراحت شدم به مامانم گفتم حتما من باید یک شب دیگه هم

 

بیام که بتونم امضابگیرممحصل

 

خلاصه پس فرداش دوباره راه افتادیم به سمت سالن جشن جالب این جاست که

 

سالن جشن همون سالنیه که من یک عمراون جا خاک صحنه خوردم و تئاتربازی کردم

 

 پس خیلی ازش آشنایی داشتم

 

وقتی که رسیدیم رفتیم ردیف دوم نشستین دقیقا روبه روی صحنه

 

وسط ههای جشن بودکه گفتن میخوایم که مسابقه بزاریم برای خانم ها منم که

 

 همیشه و همه حا پایه ی این جور کارا هستم اولین نفررفتم روی سن وایسادم

 

حاتلا بماند که مسابقه ی چی بود ولی این رو بدونین که من نفر اول شدم بین ۲۰ نفر

 

 ماشالا به شانس خودم بزنم به تخته چشم نخورم

 

درحین مسابقه  چون اون اتاقکی که شهنام و خواننده و مجزی ها توش بودن خیلی

 

 کوچیک بود اون ها هم اومده بودن بیرون داشتن نگاه میکردن

 

راستی جایزه ی مسابقه هم پوستر ش بود ومجری مسابقه هم یکی از اون آدم قد

 

کوتاه ها که اومده بودن توی برنامه ی ماه عسل

 

وقتی که مسابقه تموم شد من داشتم به این فکر میکرم دیگه از این جورموقعیت ها

 

پیش نمیاد همین الان که شهنام این جاست برم ازش امضارو بگیرم ولی باز هم کاغذ

 

همراهم نبود

 

توی همین فکرهابودم و داشتم میرسیدم به شهنام که رو یک سکو وایساده بود که

 

یهو اون خانمی که پشت سرمن بود محکم زد به من که از پله ها بره پایین

 

منم نزدیک بود بخورم به شهنام آخه هیچ جایی هم نبود اون بخواد بره اون ورش دیوار بود

 

داشتم از خجالت آب میشدم ولی بدجوری هم خندم گرفته بود

 

گفتم سلام

 

اون هم داشت باگوشیش بازی میکرد گفت سلام

 

دیگه اصلا زبونم قفل شده بود اومدم سرجام نشستم اون خانمه که به من زد رو هم

 

لعنت میکردم

 

بعدش هم شهنام اومد روس صحنه و باخواننده ی فیلم شاید برای شما اتفاق بیوفتد

 

یک شعر خودن که براتون گذاشتم

 

موقع رفتن من کاغذم رو آماده کردم که امضابگیرم ولی متاسفانه باز هم نشد

 

ولی یک چیز باحال تر خواهر  شهنام با خواهر زادش گه توی یکی از مصاحبه هایش  گفته

 

 بود اسمش دلآرام دیدمش

 

خیلی دختر نازی بود فکر کنم ۲ سالش بود

 

 

راستی بچه ها  شهنام هم سیده هم پرسپولیسی هم اینکه متولد ۶۰ هرجایی که توی

 

اینترنت نوشته ۶۱ چرت گفته

 

مهشيد |20:47 |سه شنبه یکم فروردین 1391

سلام بچه ها

چقدر دلم برای این جا تنگ شده بود خیلی وقت بود نبودها نه

اول از همه تولدم مبارک شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

دوم اینکه یادتونه قرار بود براتون دذرباره ی اون جشنی که شهنام

شهابی توش بودو میخوند براتون بنویسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

 

خب نوشتم ولی هنوز عکس هاش و فیلم های درست نشده

به زودی این کارو میکنم

خوش میگذره؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه هم که داره بهار میاد

بریم سراصل مطلب (چه جالب مثل این خاستگاری ها)

اصل مطلب اینکه امروز من رفتم همایش اون هم همایش چی؟؟؟؟

همایش تجلیل از وبلاگ نویسان به به همین اسمش خیلی کلاس داره

البته از این جوری تجلیل از این جوری وب ها نه ها فکر کنین بخوان

از وبلاگ های خاطرات تجلیل کنن

موضعش درباره ی بسیج بود فقط هم من از مدرسمون رفتم

میبینین چقدر من فعالم

گفته بودن برین اداره ی آموزش و پرورش ناحیه ۴ از اون جا اتوبوس داره

که ببرنتون پادگاه شهید برونسی

من ساعت ۸ صبح اون جابودم که نگهبانی گفت اتوبوسش حرکت کردهSmileys

باخودم گفتم مگه میشه بقیه اینقدر وقت شناس باشن که زود بیان

که دودم یک نفر دیگه داره از اون ته میاد بعد شدن دونفر

(آخر آپم یادم باشه آدرس وب اون ها رو براتون بزارم)

هی رفتیم از این اتاق به اون اتاق ولی هیچ خبری نبود

که من معلم پرورشیمون رو دیدم که داره میاد

خدا خیرش بده رفت برامون اتاقش رو پیدا کرد

رفتیم تو گفتن آدرس وبلاگ هاتون رو بنویسین

مونده بودم چیکارکنم آخه من که وب برای بسیج نداشتم آدرس اینجا

رو هم که نمیتونستم بدم ولی یک کاریش کردم دیگهشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

وقتی که رسیدیم پادگاه بردنمون یک سالن ولی پسرها خیلی زودتر

از دخترا رسیده بودنشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

وقتی که نشستیم بهمون کیک و آبمیوه دادنشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

بعد هم تا۳ ساعت شروع کردن به حرف زدن واقعا هم ۳ ساعت

پشت سرهم حرف زدن

من که دیگه داشت خوابم میبرد

توی دلم میگفتم عجب کاری کردم ها دیگه من باشم پامو بزارم این جور

جاها

ولی تاحالا این همه وبلاگ نویس یک جاباهم ندیده بودم

 

بعد از این که مراسمشون تموم شد

قسمت جذابش این جاست بهمون یک پاکت دادن

وای که توی پاکت چی بود

پول بودVoskl1.gif

۱۵ هزارتومن پول دادن بهمونشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

از امروز تصمیم گرفتم که هرچی همایش بود برم

 

این هم آدرس وب اون دونفری که باهاشون دوست شدم

که اسم هاشون فاطمه و زهرا بود

سمفونی باران

 

پ.ن:زلزله اومد مشهد فهمیدین ؟؟؟باورتون یمشه داشتم جغرافیابخش

زلزله رو میخوندم

پ.ن:فیلم پنجره رو نگاه میکنین ؟چقدر فیلم جالبیه مخصوصا با بازی

حسین مهری!(: (:

(:

 

بای

مهشيد |14:42 |پنجشنبه بیستم بهمن 1390

سلام

اول از همه محرم رو بهتون تسلیت میگم که فکر میکنم از همه چیز مهمتره

بعدش هم بگین قالبم خوبه یانه

به نظر خودم که خیلی خوبه هم اینکه مناسبتیه

هم اینکه اون قدر غمگین نیست

خب بریم سراغ اصل مطلب اول اینکه من میخواستم آپ کنم نتم قطع بود

حالا درباره ی چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چند روز قبل محرم به ما یک کارت دادن که برای یک جشنی بود که منم

رفتم اون جا شهنام شهابی هم اومده بود

کلی هم عکس و فیلم ازش گرفتم

شما دعا کنین زودتر کامپیوتر ما درست بشه که همشو براتون بزارم

اصل پست رو هم بعد محرم میزارم

خب حرفم همین بود

حالا دیگه از خاطرات مدرسه بگم

مدرسمون هر روز صبح برنامه ی زیارت عاشورا داره منم سال پیش شرکت میکردم

اما امسال از اون جایی که توی شورا هستم و از اون جایی که مدیرمون

خیلی دوست داره به بچه ها صبحانه بده

من و چندنفر دیگه در اون ساعت داریم ساندیچ مثلا حلوا شکری

و نون و پنیر خیارو و ماست چکیده درس میکنم

آخرش هم که همیشه کم میاد

 

امروز هم که همش داشتم ضد حال میخوردم نه فقط من ها کل

کلاسمون

مثلا قرار بود مارو ببرن حرم که چون چندنفر نیومده بودن نبردن تازه

کلی هم دعوامون کردن

بعدش هم برای اینکه ما دلمون رو خوش کنیم رفتیم تلویزیون به

اون سنگینی رو آوردیم که مثل همیشه که بیکاریم خوابگاه دختران رو

ببینیم

ولی نه که ما خیلی روی خط شانس بودیم این هم نشد Emoticon

یعنی از ساعت ۸ صبح تا ۱۱ شب داشتیم با این دستگاه قراضه ی

مدرسه ور میرفتیم حالا کجا توی آزمایشگاه چون به سلامتی شما

پریز برق کلاسمون خراب بود

آخر هم هیچی نشد

 

بچه ها معلم زیستمون ما رو مجبور میکنه که ملخ تشریح کنین

اون هم ملخ زنده................

به ماها میگه فک گوسفند بیارین

آخه من چه جوری بگم نمیتونم من روحیم لطیفه ......................

من دیگه رفتم بچه ها زیادی طولانی شد این ها رو دلم مونده بود

خدانگهدار عزیزانم

خدانگهدار

مهشيد |19:30 |چهارشنبه نهم آذر 1390

Design By: KHanOomi